میدونی چیه؟! اون نمیفهمه و همین منو خییلی آزار میده:(احساسمو ساده گرفته..هرموقع میبینمش خودمو یادم میره اصن نمیدونم اون لحظه دارم چکار میکنم..به قول خودش انگار به قلبم برق وصل کردن....ولی اون چی..
خیلی سردتر از قبل
خیلی بی احساس تر از قبل
واای...اگه بره به مارال بگه چی؟ اگه مارال بش بگه نه چی!!!!!
میترسم
من خودم میخوام با مارال حرف بزنم..زودتر از اون
مارال اگه بش بگه نه...غرورش رو میشکونه ..دلش ر
برچسب: نویسنده: بهنام حسینی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:14
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت زنده نبوده است...
______
چه قدر سردمه
چه قدر این روزا ملالت آور و سنگین و سرد میگذرن
دلم یه game over میخواد :|
برچسب: نویسنده: بهنام حسینی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:14
هوووم..
راستش.. شب بود!
من ذهن زیاد خوشایندی نداشتم! خیلی شلوغ و خشن و پر از افکار پیچ در پیچ!
یهو به ذهنم رسید اینو اینطوری بندازم. نتیجه اش شد این :| دی . فککنم یکم گویاست
برچسب: نویسنده: بهنام حسینی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:14